|
الهم عجل لولیک الفرج
|
هان مشو نومید چون واقف نه ای از سر غیب
باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نبود
دائما" یکسان نباشد حال دوران غم مخور
شاید آن روز که سهراب نوشت
تا شقایق هست زندگی باید کرد
خبر از دل پر درد گل یاس نداشت
باید اینطور نوشت:
هر گلی هم باشد، چه شقایق ، چه گل پیچک و یاس
تا نیاید مهدی(عج)!
زندگی دشوار است.
اللهم عجل لولیک الفرج
شنیده ام که جمعی مدام دست بر دعا دارند
برای آمدنت آقا، سر به سجده می سایند
توسل و دعا و ندبه و هیهات
برای نبودنت بارها بر زبان دارند
نیا نیا گل زهرا دروغ می گویند
برای نیامدنت اینها بهانه می خواهند
برای آمدنت نیست که دل بر دعا دارند
تمام اینها بهانه است، اینها دروغ می گویند
فریب ما مخور آقا دروغ می گوییـــــــــــــــم
به جـان حضرت زهرا (س) دروغ می گوییــم
چه ناله ای چه فراقـــی چه درد هجـــــــــــرانی
نیا نیا گل طــــــــــاهــــــــــا دروغ می گوییـــــــــم
تمام چشـــــــــم براهی و انتظـــــــــــــــــــار و فراق
و ندبـــــــه های فـــــــــــــــــــــرج را دروغ می گوییـــم
دلی که مامن دنیــــــــــاست جـــــــــــــای مولـا نیست
اسیــــــــر شـهــــــــــــــــــــــــوت دنیــــا دروغ می گوییـــم
زبان سخن ز تو گوید ولـی بــــــــــــــــــــــــــرای مقــــــــام
به پیش چـشم خـــــــــــــــدا هم دروغ می گوییـــــــــم
کدام نالـــــه غـربــــــــت کــــــــدام درد فــــــــــــــراق
قســـم بــــه ام ابیــــــــها دروغ می گوییـــــــــم
خلاصه ای گل نرگس کسی به فکرتو نیست
و مـا به وسعت دریا دروغ می گوییــــــــم
مرا ببخش عـــــزیزم که باز می گویم
نیا نیا گل طاها دروغ می گوییـم
ما زنده از آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست!
یا ابا عبد الله!
آنکه غمت را خرید ، عشرت عالم فروخت
پادشه عالمند، بی خبران غمت
خبر های مختلف از جبهه ها و ... برای همه داشت عادی میشد که برگ دیگه ای از دفتر جنگ ورق خورد و سر هر کوچه ۳-۴ تا حجله بنا کردند و روی هر کدام عکس یکی از پرستوهای مسافرمونو زدند و پائین عکس ها نوشتند : شهید.
واژه آشنایی که برای مردم این دیار معنی رستگاری و رهایی از بند بندگی تن را می داد و شاید به همین دلیل هم بود که هر کس تا حجله و عکسی و اعلامیه ای با این نام می دید با حسرت می گفت: خوش به حالشون که رفتند.
کوچه و محله رنگ تازه ای به خودش گرفته بود. کوچه ها با اسم اولین شهیدش شناخته می شد و بوی عطر اسفند و سلام و صلوات فقط برای بدرقه مسافرها نبود. این جماعت مثل هر قوم جوان از دست داده ضجه نمی کردند و بجای فریاد و شکوه از روزگار، از جاموندن خودشون می نالیدن و بارها به زبون می آورند که: چقدر دل می خود یکی دنیارو با همه خوب و بدش کنار بذاره و برای یه چیزهایی به اسم شرف و حفظ ناموس و دفاع از ارزشها ، جلوی یه لشگر نامرد که به چیزی غیر از نابودیش راضی نمی شوند ، بایسته.
خلاصه حال و هوای عجیبی بود ، این رفت و آمد ها و خبرهای مختلف از جبه و جنگ، خیلی دلها رو هوایی کرده بود.
طرف دیگه این جامعه همون دسته ای بودند که اول قصمون براتون گفتم. همونهایی که با اولین حمله هوایی و اژیر قرمز زندگی و هر آنچه با اسم موجودیت تو این قسمت کره خاکی داشتند ، جمع کردند و پا به فرار گذاشتند.اینها همون هایی بودند که دنبال راه گریز گشتند و یا پیدا نکردند و یا منافع شخصی شون اقتضاء کرد که بمونن و صد البته تبعات این ماندن ها ، همون دفتر های ۴۰ برگی بود که اون موقع ها خریداری می شد و وقتی برگ برگ شمرده می شد، ۳۰-۳۵ برگ بیشتر نداشت. خلاصه اینکه جامعه تبدیل به سرزمین حسرت شده بود. این همون داستان قدیمی و پر مفهوم حسرت بود و همون چیزی که حالا تو قطعه ۴۲ شهداء گمنام بهشت زهرا دنبالش می گردیم . همون چیزی که باعث میشه با حسرت سر مزار شهید پلارک بریم وپای صحبت آدمهایی بشینیم که وقتی برامون تعریف می کنند با همه اعتقادات و نگرش روشنفکری هایی که دارند برای برآورده شدن حاجت هاشون چجوری تا این مزار کشیده شدند، به این توسل خالصانشون حسودی می کنیم.
تو اون جامعه واژه های شیمیایی شده ،موج گرفتگی و قطع نخاعی و ... معنی مردانگی و غیرت می داد. تا اینکه خبر رسید امام (ره) قطعنامه رو قبول کردند. تو جبهه ها حال و هوای عجیبی بود. بچه های گردان حبیب بن مظاهر که شاید تا اون موقع چند نفر بیشتر ازشون نمونده بود، با یه بغض سنگینی از قتل عام سومار می گفتند و عملیات مسلم بن عقیل . نه پای برگشتن داشتند و نه دلی برای سرپیچی از فرمان امام. اینا همون فاطمیون شلمچه بودند . همونهایی که الان تا اسم شلمچه میاد ، صورتهایی مردونه و باغیرتشون سرخ میشه و با یه دل تمنای وصال از فاطمیه شلمچه میگن.
خلاصه اینکه خبرهای بازگشت به شهر و تموم شدن جنگ به دفعات از رسانه های خبری در حال پخش بود که ...
يكي بود يكي نبود، يك پسرك بداخلاقي بود كه مرتب عصباني مي شد و به ندرت پيش مي آمد كه بتواند حالت عصبي خود را كنترل كند، بخاطر اين عادت هم اكثر دوستانش از او آزرده بودند. پدرش فكري كرد و به جهت اينكه اين عادت ناپسند را از او دور كند به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب. روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. روزها و هفته ها سپري شد تا اينكه پسرك توانست تا اندازه اي خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد. بالاخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد. روزها گذشت تا بالاخره يك روز پسر جوان به پدرش رو كرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت: "دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود. پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را از پيكرش درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. يك زخم فيزيكي به همان بدي يك زخم شفاهي است. "دوست ها واقعاً جواهرات كميابي هستند، آنها مي توانند تو را در هر زمان خوشحال كنند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها گوش جان به تو مي سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها هميشه مايل هستند قلبشان را به روي ما بگشايند."
روزگاری ست همه عرض بدن می خواهند
همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند
دیو هستند ولی مثل پری می پوشند
گرگهایی که لباس پدری می پوشند
آنچه هستند به مقیاس نظر می سنجند
عشقها را همه با دور کمر می سنجند
خوب طبیعی ست که یک روز به پایان برسد
عشقهایی که سر پیچ خیابان برسد!
چه کسی می گوید که گرانی ست اینجا!
دوره ارزانی ست
چه شرافت ارزان
تن عریان ارزان
و دروغ از همه ارزانتر
آبرو قیمت یک تکه نان!
و چه تخفیف بزرگی خورده
قیمت هر انسان!
دل نوشت ...!
حق الناس
لطفا" به این کلمه فکر کنید!

ناصحی گفت مرا: با دگران راز مگو
گفتمش: با که بگویم؟
گفت: لب باز مکن
گفتم: این درد مرا می کشت و میمیرم
گفت: زین درد بمیر و غمت ابراز نکن!
دل نوشت ...!

شاید شنیدن این جمله در مثال کلمه قدر شناسی برای خیلی ها عجیب باشه اگه بگیم:
قدر شناسی را از جنین یاد بگیرید!
بله! عجیبه اما باور کردنی ... جنینی که به علت عارضه ای و به تشخیص دکتر معالج
می بایست درداخل رحم مادرعمل میشد تا بتواند به حیات خود ادامه دهد.
با توجه به گزارش تصویری ارسال شده .. این عمل با ایجاد سوراخی کوچک بر دیواره
رحم در حال انجام بود که اتفاق عجیبی به وقوع پیوست ! جنین دست خود
را حفره بیرون آورده و انگشت پزشک معالج را میگیرد. نکته:
هیچگونه تردیدی در غیر ارادی بودن اینگونه رفتارها در جنین و حتی نوزادان وجود
ندارد اما به راستی تا به حال چند بار غیر ارادی ازهم نوع خود و یا آنهایی که که حقی
بر گردن ما داشته اند قدر دانی کرده ایم!

یابن الحسن!
برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم که نه
ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی!
تمام طول هفته را به انتظار جمعه ایم
دوباره صبح ظهر شب
غروب شد نیامدی...!
اگر خدا کفیل رزق است
غصه چرا؟
اگر دنیا فریبنده است
اعتماد به آن چرا؟
اگر رزق تقسیم شده
حرص چرا؟
اگر قیامتی هست
تظاهر به ایمان چرا؟
اگر دشمن انسان شیطان است
پیروی از او چرا؟
اگر بهشت حق است
عمارتهای مجلل چرا؟
و در نهایت..اگر میدانیم
انجام ندادن دانسته ها چرا؟
برادرعزیز!
ای عزیز سفر کرده و ای عاشق دلباخته
سالیان درازیست که چشم به جاده های جنوب دوخته ایم وامید برآن نهادیم که خراما ن
خراما ن باز میگری
ای عزیز سفر کرده و ای آزاده از بند بندگی تن گسسته!
بر کدامین سجاده ؟ در کدامین نماز و بر کدامین سجده و دعا دل در گرو محبوب
سپردی که دعایت اینچنین اجابت شد؟
سراغت را از کبوتران شکسته با ل از بند گسسته میگرفتیم ، گمان میکردیم به همراه
سیل این یاسهای معطر ایثار و جهاد بازمیگردی.
ای عزیز دل !
حسرت دیدارت را و بازگو کردن غمنا مه دل را برای کدامین کوه سنگی بگویم که
نلرزد و به کدامین دل و چشم بگوئیم که نبارد ؟ ای فغان که سفره هفت سین خانه را
صفائی نیست اگر نیائی و اگر نباشی. آرزو داشتیم برایت از جدائی و هجران بگوئیم
از لحظه کوچ پرستوهای مهاجر که دیده اشکبارمان بدرقه کننده راهشان بود ودل
پر درد مان ملتمسا نه آرزوی بازگشتنشان را داشت.
ای مسافر یکروزه!
برکدامین سنت دست و پا گیر زمین گنجانده شده که اینهمه چشم براهی را با یک
روز برابر کنیم که آن یک روز هم با جامه ای خونین به نزدمان بازگشتی ، بازگشتی
تا برای همیشه خداحافظی کنیم با آرزوهایمان با امیدهایمان ، با انچه که حضور تو
آنرا میسر میکرد ، صد افسوس که بسان نسیمی از پس گرما و غباری از پس چشمان
حیرت انگیزمان رخت بر بستی و رفتی و حسرت لبخند پر دردت را بر دلهایمان
نهادی ومجال با خود بودن را به ما ندادی و چه غم انگیز بود لحظه وداع که تو را و
همه آرزوهایت را میبایست به زیر انبوهی خاک میبایست قرار میدادیم ، این وداع
آغاز شکفتن همان بغضهائی بود که مدتهای نبودنت برای رهائی ازچشمهایمان
بیقراری میکردند. بی خداحافظی رفتی و بی سلام امدی و بی وداع برای همیشه از ما
جدا شدی و رفتی . آرزو داشتیم قاصد خوش خبر میدان مبازه باشی و از مفقود الاثر
محله برایمان خبر اوری ، هر از چند گاهی سراغت را از نخلهای سوخته بی سر
می گرفتیم و آنها هم عاشورای سومار را برایمان تفسیر میکردند .
براستی در دل و قلبت چه میگذشت ؟
کدامین ندای آسمانی را شنیدی ، که اینچنین عاشق واربسویش شتافتی؟
کدامین درب بهشت را از آن تو کردند ، که دیوانه وار به بوسیدنش شتافتی؟
کدامین صوت لیلی گونه را شنیدی ، که مجنون وار مستش شدی؟
گمانمان بود زندگی دنیوی تو را بس است اما ان هنگام که برایت از کوچه بنی هاشم
و غربت اهل بیت گفتیم و جوشش خون غیرت را در رگهای جوانیت دیدیم و دلمان
لرزید و متحیر به جمله ای شدیم که بر پشت پیراهنت نوشتی :
میرم تا انتقام سیلی زهرا بگیرم
آری سکوت کردیم و حال از پس سا لها دلتنگی نبودنت با بغض در گلو و با دنیائی
آرزو از دست رفته مان برات میگوئیم که : در جواراربابت حسین(ع)و
مولایت علی(ع) آرام باش و بدان که جوانان با غیرت ایران همچنان مثل گذشته راهت را
ادامه خواهند داد و برای ظهور عدل گسترجهان * مهدی موعود(عج) * دست دعا بر آستان
حضرت دوست بلند کرده و جمعه ها را یک به یک منتظرند تا روز موعود.
دل نوشت ...!
پروردگارا !
خوش دارم در نیمه های شب ، در سکوت مرموز شبانه که سیارات و کهکشانها و
عرش و فرش یکصدا و رب گویان تو را میخوانند ، در آن هنگام که بندگان ذاکرت
سجده شکر بر خوان نعمت پر فیضت میسایند ، در دل و اعما ق اقیانوسها و دریاهای
نا متناهی غوطه ور شوم و همانند تکه چوبی بی ارزش بر روی این عظمت خلقت
به حرکت در آیم و در کنار چشمه و نهر آن بینم که دراعماق اقیانوسها خواهم دید
و آن تو باشی .
مهربانا !
بی تابم برای پرواز با پرندگان به انتها ء آسمان که بی درنگ با شهابها براه بیافتم
و با زمین به دور خورشید بگردم و با زهره طلوع کنم و با آن غروب ،با خورشید بیایم
و با ماه بروم ، با نسیم بهاری بیایم و با باد تند زمستانی کنده شوم و دیوانه تر از هر
دیوانه ای و عاشقتر از هر فرهادی تیشه بد ست گیرم و کوه را از ریشه برکنم و در
منتهی الیه آن هیچ نیابم مگر تو را !
عزیزا !
سوگند به سجده و سجاده ، آخرین میعاد گاهم با تو و عشق آخرین بهانه ام برای
گریستن و انتظا ر آخرین امیدم برای بودن ، که هستم و می مانم اگر در پس پرده ها
منتظرم باشی !
دل نوشت ...!
کاش معراج مرا میدیدی
گل یکدانه گلدان وجودم ! مادر
با تو هستم ای مهر/ای سراپا احساس
یاد آنروز بخیر / یادت آمد مادر ؟ ظهر عاشورا بود
به عزای پسر فاطمه (س) نالان بودیم / آری مادر گفتی:
که از اول چو مرا نام نهادید حسین/ زیر لب میگفتی : که به یادت
باشد! شده ای نذرحسین/ آه مادر! ای کاش/کاش بودی مادر
کاش معراج مرامیدیدی/کاش آنجا بودی/و خودت میدیدی که
فدائی حسین/لحظه وصل و وصال مثل مولایش بود
و لبش خشکتر از آنچه تو میپنداری/ آه مادر !
ای کاش ! کاش بودی ای مهر
کاش معراج مرا میدی
آسمان مست غرور
چه غروری همه مبهوت سرور
لحظه جان دادن یادم آمد که بگویم : اشهد
وای بیجا گفتم / که شهیدان همه اشهد گویند
نه به لب بلک به دل/ مادر زهرا بود/وای مادر چه بگویم کانجا
همه چیز و همه کس همه جا زیبا بود / سنگرم حجله دامادی بود
انبیاء! درطبق نور گذر میکردند/ عرشیان هلهله سر داده و گفتند:
که چنین بود بشارتهامان / ناگه از عرش صدا دادحبیب
که بگوئید عزیزان دل فاطمه (س)وارد گردند
نامشان را گویند/قصد و مقصود
چه بود که به اینجا آیند؟
همه ساکت گشتند
گوئیا حجله و عرش حوریان
و همه نازتنان همگی منتظر یک پاسخ
یک به یک میگفتند : قصد و مقصود چه بود که
به اینجا آئید؟ مانده بودیم چه گوئیم که اینها همگی میدانند
قصد و مقصود چه بود پس چرا میپرسند ؟من و سلمان
و علی آنطرفتر مقداد/ پشت سریاسر و عباس و
سعید در تب و تاب جواب/ به همان رسم
قدیمی متوسل به یل کربلاگشته
و گفتیم:حسین
قصد و مقصود حسین
خانه حضرت دوست
مبداء عشق و وصال
همه اش نذز حسین
و فدای لب عطشان حسین
اما شاید کمتر کسی تو اون جمع متوجه قول و قراری بود که نا خود اگاه با مسافران
اتوبوس می گذاشت . شاید نمیدونستند پشت اون : باشه باشه ها، حواسمون هست ها،
اون مطمئن باشید ها ، چه مسئولیت سنگینی نهفته است . شاید نمیدونستند بخاطر
همون حرفهاشون یه روزی تو یه جائی به نام صف محشر! باید جواب تک تک
مسا فره ها ی اتوبوس را بدهند .
خلاصه اینکه مسافرای بی قرارمون رفتند و جمعیتی را با یه دنیا سوال بی پاسخ
تنها گذاشتن ، سوالاتی که شاید کمترینش علت این بی قراری بود !!!
دیگه کم کم تو خونه ها حرف در مورد فرار شاه و پیروزی انقلاب جای خودشو
به دعا برای رزمندگان و کمک به جبهه ها داد . پیر مرد ، پیر زنهایی که تا دیروز
گوشه خونه ها می نشستند ، حالا هر کدومشون یه بازوی همت بودند برای انجام
کارهائی که شاید هیچکس باورش نمیشد به دست این شیران خفته انجام بشه .
حال و هوای عجیبی شده بود ، انگار همه نا خود اگاه تو یه آماده باش نظامی بسر
می بردند . دیگه کم کم جنگ از مرز و شهر های مرزی گذشت و اعلام وضعیت-
خطر و حمله هوایی و در ادامه اش خاموشی چراغها و ... کمتر شبی به گوش
نمیرسید و فقط خدا میدونست تا روشن شدن چراغها واعلام وضعیت عادی چند تا
خونه ویران میشد و چند تا بچه یتیم !!!
روزهای عملیات هم حال و هوای خودشو داشت ، صدای گوینده رادیو از گوشه گوشه
شهرشنیده میشد که با لحن حماسی اش از اوضاع و احوال جبهه ها خبر می داد .
نمیدونم تا حالا شده چیزی رو در راه خدا بدید و باز هم از کم و زیاد شدنش دلتون –
بگیره ، یا نه ، تا حالا شده یه پرنده رو که بی قراره پرواز در آسمانیه که هر لحظه
ممکنه ابری بشه از قفس ازاد کنید و با همه شوقی که در پر پروازش می بینید بازهم
نگران برگشتنش باشید ، حتی اگه قرار باشه این برگشتن ، بازگشت به همون قفس
باشه!
خلاصه اینکه اون موقع ها خیلی ها بودند که با سلام و صلوات عزیزانشون را راهی
کرده بودند و موقع عملیاتها که میشد .. دل تنگشون بد جوری بی قراری میکرد و
شاید در منتهی الیه این بی قراری ها ، یجور توسل معصومانه و توکل خاضعانه بود
که طوفان دلشون را آرام میکرد و به رسم گذشته ، تسبیح به دست گوش به خبر
رادیو مینشستن و از ته دل برای پیروزی و موفقیتشون دعا .
تقریبا" شهر چهره تازه ای به خودش گرفته بود وحمله هوایی و رفت و آمد های پیا پی و
خبر های مختلف از جبهه ها و ... برای همه داشت عادی میشد که ....
ادامه دارد ...
انگار همین دیروز بود ، شهریور سال 1359 ،همه مست شادی پیروزی انقلاب بودند
که یه دفعه خبردارشد ن مهمان ناخوانده ای با یه دنیا زنجیربردگی و چپاول وتجاوز قصد
ورود به سرزمین عزیزمان را داره و هر لحظه هم به تعدادش افزوده میشه .
خبر با همه غافلگیر بودنش بوی جدائی میداد ، بوی جهاد و دفاع ، دفاع ازهمون
ارزشهایی که میگفت: بی حجابی عامل فساد جامعه است و مجالس شرابخواری و
میگساری و قمار با حضور زنان برهنه که رونق محفلشان بود عامل بد بختی
انسانهاست و ....
خلاصه غوغائی بپا شد ، یه سری از ترس اینکه مبادا موئی ازسربچه هاشون کم بشه و
ضرری به دارائیشون بخوره هر چی مال و اموال داشتن به دلار تبدیل کردند و
شبونه پا به فرار گذاشتن بلکه سیاهی شب از سنگینی بار خجالت و حقارتشون کم کنه و
بتونند سرآصبر در محیطی کاملا" آرام و بی خطر درس عزت و شرف و انسانیت و
دفاع از ارزشها را به بچه هاشون یاد بدهند و صد البته با هزار دلیل فرار شبانه شان را
توجیه کنند و فقط خدا میدانست که تا چه زمانی این کلاس یا به قولی این سیرک
سراسرخنده که ما حصلش نگاههای تمسخر آمیز فرزندان را در بر نداشت ،ادامه پیدا
میکرد.
دسته دوم : افرادی بودند که دستی بر آتش داشتند ومیدونستند بیرون کردن این دیو تنها به
دست جونها انجام میشه و دیگه درنگ جایز نیست ، دشمن پشت در خونه ها کمین کرده
و به کمتر از چپاول راضی نمیشه شاید یکی از همین آدمهای قصمون آقای سیدان باشه
که الان همه تو محل به اسم پدر شهید حمید سیدان میشناسنش ، کسیکه با کوله باری از
خاطره چه با غرور از تنها فرزندش(حمید) یاد میکنه وخدا میدونه که طوفان دلش
با آوردن اسم حمید چه معصومانه آروم میگیره.
دسته سوم : همونهائی بودند که نه دل دوری داشتند و نه غیرتشون به تجاوز و
نابودی کشور راضی میشد.
خلاصه ، فصل فصل جدائی بود ، کوچه و محله ها را بغض سنگینی گرفته بود
لحظه لحظه وداع بود همشون اول سفارش امام را کردند که مبادا تنهاش بگذارید و
بعد هم با نگاههاشون به ههمون گفتند که مبادا یه روزی برسه که بخاطر دنیا وزرق
و برقش به ارزشهاتون شک کنید . بعد یه لبخند معنی داری روی لبشون اومد و
همینجور که اتوبوسهاشون حرکت کرد با زبون بی زبونی بهمون سفارش کردند که :
امام حقه ، انقلاب حقه ، شهید و شهادت حقه ، مبادا یه روزی برسه که از ما تو افسانه
هاتون اسم ببرید ، مبادا یادتون بره که ما از جنس خودتو بودیم ، مبادا مارو
فراموش کنید وتو مجالستون از آوردن اسممون دریغ کنید و ......
اتوبوس راه افتاد با یه دنیا حرف و سفارش نگفته اما....
ادامه دارد ....